محمد بن حسين البيهقي
641
تاريخ بيهقى ( فارسي )
اين جهانى ، و لكن آن جهانى با عقوبت قوى ، كه فرزندى را از آن پيغامبر ، عليه السّلام ، برمىبايد انداخت . و جز فرمانبردارى روى 1 نيست كه دشمنان بسيار داريم و متّهم 2 به علويانيم ، تا از چشم اين خداوند نيوفتيم 3 . فضل گفت : دل مشغول مدار كه من درايستم 4 و اگر 5 جانم بشود تا اين كار به صلح راست شود . ديگر روز يحيى و فضل پيش آمدند ، هارون الرّشيد نيزه 6 و رايت 7 خراسان ببست 8 بنام فضل و با منشور به دو دادند و خلعت بپوشيد و بازگشت با كوكبهيى سخت بزرگ و به خانه بازآمد ، همه بزرگان درگاه به نزديك وى رفتند و وى را خدمت كردند 9 . و ديگر روز برفت و بنهروان آمد و سه روز آنجا مقام كرد تا پنجاه هزار سوار و سالاران و مقدّمان نزديك وى رفتند . پس دركشيد و به رى آمد و آنجا فرودآمد و مقدّمه را با بيست هزار سوار بر راه دنباوند 10 بطبرستان فرستاد و لشكرها با ديگر پيشروان بخراسان درپراگند . و پس رسولان فرستاد به يحيى علوى و تلطّفها كرد تا به صلح اجابت كرد بدان شرط كه هارون او را عهدنامهيى فرستد بخطّ خويش بر آن نسخت 11 كه كند . و فضل حال بازنمود و هارون الرّشيد اجابت كرد و سخت شاد شد تا يحيى نسختى فرستاد با رسولى از ثقات 12 خويش و هارون آن را بخطّ خويش نبشت و قضاة و عدول را گواه گرفت ، پس از آن كه سوگندان را بر زبان برانده بود ، و يحيى بدان آرام گرفت و به نزديك فضل آمد و بسيار كرامت 13 ديد و ببغداد رفت و هارون وى را بنواخت و بسيار مال بخشيد . و فضل بخراسان رفت و دو سال ببود و مالى سخت بزائران 14 و شاعران بخشيد و پس استعفا 15 خواست و بيافت و ببغداد بازآمد ، و هارون براستاى وى 16 آن نيكويى فرمود كز حد بگذشت . حال آن علوى بازنمودن كه چون شد 17 دراز است ، غرض من چيزى ديگر است نه حال آن علوى بيان كردن . فضل رشيد را هديهاى آورد برسم 18 . پس از آن اختيار چنان كرد 19 كه بخراسان اميرى فرستد ، و اختيارش بر علىّ بن عيسى بن ماهان 20 افتاد ، و با يحيى بگفت و رأى خواست ، يحيى گفت : على مردى جبّار 21 و ستمكارست و فرمان خداوند راست - و خلل به حال آل برمك راه يافته بود - رشيد بر مغايظهء 22 يحيى على عيسى را بخراسان فرستاد و على دست برگشاد و مال بافراط 23 برستدن گرفت و